♡♡♡شب انتظار♡♡♡
امروز 90.10.24و من طبق هر روز کارهامو می کردم تا شب. شب ساعت 10 بود و کمدی که پایین ویترین بزرگه بود رو ریخته بودم بیرون وتمییز می کردم خلاصه بعدش اومدمو دوربین فیلمبرداری رو برداشتم و از حرکات دخملم کمی فیلم گرفتم خلاصه ساعت 12 شد رفتیم بخوابیم یه کوچولو دلم درد می کرد واای خیلی استرس داشتم آخه نمی دونستم درد زایمان یا نه،دلم درد می گرفت و یک دقیقه بعدش خوب می شد اما دوباره 20 دقیقه بعدش می گرفت و خوب می شد و من خوابم می برد خلاصه حدود 20 دقیقه به 20 دقیقه دلم می گرفت و آروم می شد واای انگار اصلا حسش نبود زایمان کنم و اصلا باورم نمی شد.ساعت حدود 3 بود که مجتبی بیدار شدو اون هم نمی دونست که درد زایمان این طوریه یا نه.خلاصه ساعت حدود 4ونیم بود که من به مادرم زنگ زدم وبهش گفتم و مادرم گفت کارهاتو بکن وبیایید دنبالم بریم بیمارستان،من یه خرما خوردم و همون موقع حالم بد شد و برگردونم ،کارهامونو کردیم و مجتبی رفت دنبال مامانش و با هم رفتیم بیمارستان سعدی اونجا چندتا فرم بود پر کردیم و من رفتم داخل بخش زایمان اونجا لباسهامو عوض کردم وبهم سرم وصل کرد و گفت تا ساعت 9و10 بچه دار می شی که ساعت 7و نیم دکتر جرجانی اومدش و گفت یک ساعت دیگه بچه دار می شی ومن از درد به خودم می پیچیدم خلاصه ساعت 8ونیم بود که منو بردند توی اتاق زایمان و نی نی خوشگلم ،عزیز مامان به دنیا اومدش و گریه می کرد لپشم سوراخ می شد الهی فدات بشم مامانی،منم که از بس خسته بودم خوابم برد خلاصه شب رو با مادرم تو بیمارستان بودیم شام برامون برنج وکباب آوردند من خیلی خسته بودم و همینطور خوابم می برد ،شب رو هم کوچولوی مامان نذاشت بخوابیم .فرداصبحش برامون یه کلاس گذاشتندبرای تغذیه وبعدش که اومدم مجتبی با یه گل اومد دیدنم و یه کادو بهم داد که توش یه گردنبند بود راستی از دخمل نازم هم یه عکس توی بیمارستان گرفتند انقدر نازه آدم می خواد بخوردش.
در بیمارستان دوتا جاری هام صبح 90.10.25اومدند دیدنم اعظم برام یه دسته گل آورد و لیلا برام یه عروسک خلاصه 90.10.26 ساعت حدود 12 ظهر بودکه مرخص شدم و من ومادرم ومجتبی اومدیم خونه که لیلا مادر شوهرم وخواهر شوهرم خونه بودند واسفند درست کرده بودند مجتبی جونم هم خونه رو تمییز کرده بود و تخت رو برام آماده کرده بود بعدش هم مامان جونم اومدش و زن داداش هام وناهار همه خونمون بودند.


♡♡♡شب انتظار♡♡♡
